چهل سالگي با بازي محمد رضا فروتن، ليلا حاتمي، عزت الله انتظامي. بر
اساس داستان اول مثنوي. رو دارم ميبينم.
امشب خونه شوهر عمه بوديم.
ميترسم از چهل سالگيم.
شديد دلهره هاي عاشقي در حال تولد، نگاه هاي نشود فاش كسي، جرقه هاي شروع
رابطه، شيطنت، برام جالبه، آروم و سرگرمم ميكرد. اما هيچكدومشون بزرگ
نشدن برام، مرده به دنيا اومدند. چرا؟
عاشقم اما نيستم.
عشق نوجوني تو زمان من هنوز خوبه ازنوع آزاد و خالص و بي دغدغه مثل درخت
گلابي و اول سوته دلان و بده آخر دوتاشون مخلوط با قواعد جدي ديگه زندگي.
اين قواعد وجود ندارن. بايد خوش بود.
پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۹
و اما عشق
چهارشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۹
بودن يا نبودن
گاهي اينقدر زندگي برام سخت ميشه - دردها، بيهوده بودنها،... - كه ميگم
ممكنه مثل يه صفحه سفيد خالي و تهي و بعد حذف بشم، يا اينكه يك موجود
ساديسمي مجبورم ميكنه حتي بعد مرگ هم وجود داشته باشم.
پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹
پنجره اي ديگر : چت!
نرم افزار نيم بوز NIMBUZZ رو دانلود و نصب كرده بودم. براي چت با گوشي
عاليه. گوشيم يه W810 سوني اريكسونه. ميخوام عوضش كنم. تا ٤٠٠ ت براش
كنار گذاشتم، نميتونم صبر كنم عيدي هامو بذارم روش!
بگذرم، ياهو مسنجر كه نشد.
نيم بوز هم كه بعد يه ساعت اومدم آزمايشي با يكي دوست شم ادم كرد، گوشي
كولي بازي در آورد رفت رو ويبره دائم و خاموش شد، ديگه وارد اكانت كه
ميشدم همين حكايت بود. يه اكانت ديگه ساختم رفتم رو اد همينطور شد.
بيخيالش شدم ولي خيلي جالوب بود.
سهشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۹
امروز و ساختمان
امروز داشتم ميرفتم دفترچه بيمه ام رو عوض كنم تو راه پله مديران و
موسسان ساختمون رو ديدم يه خورده جر و بحث كرديم داشت به جرح و دعوا
ميكشيد. حل شد. يكي نيست بگه تو كه از هر جنبه اي نگاه كني اينكاره نيستي
و غير از تخليه فشار رواني هدفي نداري درست نيست تو عالم همسايگي. بعدش
رفتم كارها رو انجام دادم.
يه ذره هم با خانمم رفتيم مغازه هاي وليعصر زرتشت گشتيم. مونده بودم چي
بناممش امروز گفت اينجوري. اصلا اهل خريد نبودم و بلد نيستم كاش يه دوره
آموزشي بود ميرفتم. آزمايش و خطا هم كه شده بايد شروع كرد.
زندگي يه ذره عاديتر شده و امروز آخر خوبي داشت.
نوشتندگي
به نظرم كسي كه ميخواد وبلاگ شخصي-روزمره بنويسه اگه زياد وبلاگ بخونه
ممكنه دچار يه نوع تقليد و كپي برداري بشه حالا تيكه هايي يا كلن. شايد
هم نه. اما تو مونولوگ يا كوتاه نويسي گاهي خلاقيت رو ميگيره و باعث ايده
گيري بيش از حد ميشه. اما مگه نويسندگي بدون مطالعه زياد ميشه؟ شايد بشه
و اتفاقن بهتر هم باشه.
انسان از گردنكشي تا گيوتين
امروز ختم يكي از فاميلا رفتيم، خيلي وقته عروسي و جشن نرفتم :-(
از خانواده و فاميل دورم علاوه بر اينكه خودم سيستمم رو متفاوت ميدونم يه
توفيق اجباريه خاصه.
حالا كه جاشون خاليه يعني ممكنه دوستان و دنياي دلخواهي داشته باشم يا
ميشم يه صد سال تنهايي؟ (هنوز اين رمان گابريل گارسيا ماركز رو نخوندم و
فقط منظورم اسمشه)
تا اينجاي زندگيم رو اومدم و الان وقت يه تولد دوباره است كه خيلي وقته منتظرشم.
گفتم تولد بعضي ها تو يه دوره هايي مشخص ميرن تو فاز به پوچي معتقد بودن
بعد اعتقادي به يك رابطه زناشويي نداشتن و كسي رو به اين دنيا نمي آريم و
از اين قبيل باورهايي كه بطور فلسفي مثلا بهش رسيدن اما زرشك. نمونه همون
بعضي ها وقتي دارن ميگن ميدوني يه زماني ميرسه كه آدم دلش يه دختر ميخواد
و از اين بدتر ميگن پسر هم بود اشكالي نداره، با كلي توضيح براي هر تغيير
استراتژي. راستي شراگيم هم وبلاگ خوبي داره. برگرديم به بحث آخرش همون من
خوبم، من خوبمه سيد تو عصر يخه داستان.