باز هم اینجا و اکنونه; بازم من خودمو حس میکنم میفهمم بازم یادم یادمه و از یادم نرفته. نمیدونم چی رو بگم چی رو نگم. میگن کاری کن که بتونی بنویسی اینجوری که هیچ گهی نمیشه خورد اونم من که آخر محافظ کاری هستم.
خلا سنگینی زندگیمو در گیر کرده و اینقدر جدی شده که نمیدونم آخرش چی میشه. ا نامهربونی میکنه, بجاش از غریبه و هرزگی چیزی حاصل نشد. از زندگی و راه راست احساس اجبار بهم دست میده که چون چارهای نیست اونو انتخاب کردم. هیچ حرکت مداوم آهسته و پیوسته ای ندارم. گیر دادم نرم افزار مای یوگا رو صد بار نصب و حذف کردم درست نمیشه که نمیشه. یه خونه خریدیم. معلوم نیست چی میشه.
رمضانه و مادرم سخت درگیر دعاست. پدرم هم تنهاتر از من.
شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۰
پدر
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰
شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۰
شب حزين و مه غمين و ره دراز
به خودت مياي ميبيني يه كام از سيگار آخرت بيشتر باقي نمونده و كلي
خيالات نا تموم و تصوير هاي واضح نشده براي پك آخرت باقي مونده...
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۰
عقايد يك دلقك
هر روز صبح، در هر ايستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر ميشوند تا
به سر كار خود بروند و يا در همين حال هزاران نفر ديگر از شهر خارج
ميشوند تا به سر كارشان برسند. راستي چرا اين دو گروه از مردم، محل
كارشان را با يكديگر عوض نمي كنند؟
دلقك جان يه عده كارشان ساده و يه عده تخصصي هست، يعني كار گر ساده و
مدير مهندس تحصيل كرده كه جابجا نميشن. يه عده دلايل خاص ديگه اي هست
ترجيح خلوتي هواي پاك امكانات بستگان به محل كار محل زندگي رو تعيين
ميكنه. صنعت حمل و نقل هم بايد نون بخوره. اما تو هم يه مقداري راست ميگي
ولي متقاضي انتقال به جايي كه من نزديكشم زياده و منم تمايلي ندارم نزديك
محل كار فعليم زندگي كنم.
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۰
روزاي سخت
شايد از بودنت كاري بر نمي آمد اما رفتنت عاشقم كرد، به هر خرابه اي سرك
كشيدم اما شاديش غمگينترم كرد.
هر وقت ساعت ديجيتالي يا غير ديجيتالي ديدي بدون حتي اگه همه اعداد هم
مثل هم نبودن يادم بيادته.